دادا محسن ناجی خانواده جی۵ سوار بعد از تصادف

آریا۱۳۹۴/۰۹/۰۹ ۱۱:۳۶:۵۸ 1

بنده آریا کارمند بانک و ساکن شهر اراک هستم. با گرفتن وام و کمی کمک 8 ماه پیش یک دستگاه خودوروی Jac J5 اتومات از بنگاه تهیه کردم. بیشتر در شهر استفاده می کردم تا اینکه چند وقت پیش به دعوت بستگان قرار شد تا همراه با خانواده (خودم, همسرم و 2 دخترم) به خوزستان برویم. فرصت خوبی بود که با جک در مسیر طولانی رانندگی کنم.

من یکی از کاربرهای نسبتا قدیمی فرومهای سایتهای خودرویی هستم. سال گذشته قصد خرید خودرو جک جی۵ رو داشتم و در فروم خودروهای چینی، مطالب و کامنتهای کاربری فعال، فنی و محبوب از اصفهان که همه دادا محسن خطابش می کردند را پیگیری می کردم. این کاربر مدتها بود که در فروم ‌فعالیت نمیکرد. خیلی دوست داشتم‌‌ بیشتر ‌بشناسمش‌‌ ولی افسوس که دیگر کامنتی نمی گذاشت و من دیر رسیده بودم.  بعدها به صورت اتفاقی عضو یکی از شبکه های اجتماعی مجازی شده و از قضا کاربری وارد گروه شد که دادا محسن را می شناخت. داستان زیر از زبان ایشان و نحوه آشنایش با دادا محسن می باشد. توصیه میکنیم حتما مطالعه کنید که خالی از لطف نیست.


بنده آریا کارمند بانک و ساکن شهر اراک هستم. با گرفتن وام و کمی کمک 8 ماه پیش یک دستگاه خودوروی Jac J5 اتومات از بنگاه تهیه کردم. بیشتر در شهر استفاده می کردم تا اینکه چند وقت پیش به دعوت بستگان قرار شد تا همراه با خانواده (خودم, همسرم و 2 دخترم) به خوزستان برویم. فرصت خوبی بود که با جک در مسیر طولانی رانندگی کنم.
مسیر از اراک شروع شده ‌و‌ به ترتیب شهرهای بروجرد، خرم آباد، دزفول طی شده و نهایتا به اهواز ختم می شد. شب هنگام راه افتادم که از خلوتی مسیر استفاده کنم و برای همین هLL جاده قدیم را به جای اتوبان انتخاب کردم. دم دمهای صبح به نزدیکی دزفول رسیده بودیم که خوابم گرفته بود اما چون در اواسط جاده برون شهری بودیم با خود گفتم هر طور شده به دزفول برسم و  سپس برای رفع خستگی کمی بخوابم.
 چشمهایم خیلی خسته بود و‌مرتب پلک میزدم، که ناگهان متوجه ریزش سنگ در وسط جاده  شدم. انگار از پشت یه کامیون ریخته بود و من فرصت فرار پیدا نکرده و  از روی اجبار به روی سنگها رفتم،  یک دفعه متوجه شدم انگاری دیگر فرمان ندارم و به پایه پل بر خورد کردم !
همسرم و بچه ها خیلی ترسیده بودند و از شما چه پنهان خودم هم بیشتر!  تا به حال تصادف اینجوری نداشته بودم، سرعت بالایی داشتم (حدود 1300 کیلومتر بر ساعت). خواست خداوند بود که خودرو منحرف و واژگون نشد.
خلاصه کمی که آرام شدم، پیاده شده و دیدم که چرخ جلو با کل متعلقات کج شده به داخل رفته و از زیر ماشین شر شر روغن میرزد.
 با خود گفتم خدایا وسط این بیابون و جاده خلوت چه کار کنم؟ همسرم و بچه ها پیاده شده بودن و خیلی مضطرب بودند، خودمم هم کلافه و عصبانی هم بخاطر ماشین، و هم به خاطر بی مبالاتی ریختن سنگ داخل مسیر!
خلاصه من که هیچی از ماشین سر در نمی آوردم با 110 تماس گرفتم. بعد از شرح ماجرا گفتند نشانی بدهید!  که من اصلا نمیدونستم دقیقا کجام فقط می گفتم نزدیک دزفولم!
و آنها هم گفتند منتظر باش تا خودرو بر بفرستیم. 20 دقیقه ای منتظر بودیم که دیدم یه نیسان از دور می آید و با خود فکر کردم همان خودرو بر است. شروع کردم دست تکان دادن.
نیسان ایستاد و 22 نفر پیاده شدن. تازه متوجه شدم که خودرو بر نیست. راننده مردی کوتاه قد و ریز نقش بود ولی نفر دوم قدی متوسط اما قوی هیکل بود. به طرفم آمدند راستش کمی ترسیدم. خوب حق بدید وسط بیابان تنها!
نفر دوم که قوی هیکل بود گفت مشکل چیه و نگاهی به ماشین کرد و همینطور که داشت ماشین را نگاه میکرد، من داستان را گفتم.
بدون اینکه من چیزی بگم رفت پشت نیسان و یه جعبه ابزار آورد و گفت جک داخل ماشین را بیاور.‌ جک را آوردم و گفتم زنگ زدم خودروبر بیاید.
خیلی خونسرد گفت: اینجا کسی به دادت نمیرسد و خودم باید حلش کنم.
 و خیلی آرام به خانمم گفت: خواهرم بروید حصیر را بندازید و چای را آماده کنید و صبحانه بخورید تا کارم تمام بشود. و خانمم هم بدون اینکه از من بپرسد به حرفش گوش داد! برای خودم هم جالب بود که هیچی نگفت چون خیلی نظر میدهد و سعی میکند در بیشتر کارها نظر خودش رو بدهد.
واقعاً برام جالب بود که هیچی نگفت و فقط گفت چشم!
 اون آقا هم رفت از پشت ماشین جک خود نیسان را هم آورد و مشغول جک زدن شد. در همین حال راننده که تعجب مرا دیده بود گفت: نگران نباش، «دادا محسن» کارش درسته. فنیش حرف نداره الانه برات ردیفش میکنه خیالت راحت.
تازه فهمیدم اسمش محسن است برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم: کمک نمیخوای؟
گفت زحمت بکش از دم دست برو کنار تا کارم را بکنم!!
من هم هیچی نگفتم و گفتم چشم و رفتم کنار تا کارش را بکند.
خلاصه باور نمی‌کنید کل سیستم فنر بندی سمت راننده را که به داخل متمایل شده بود را باز کرد از فنر، کمک فنر و دیسک و صفحه همه و همه و شروع کرد با چکش و ابزار بهشون ور رفتن.
پشیمون شدم که چرا بهش اعتماد کرده بودم گفتم هیچی دیگه ماشین به فنا رفت. دیگه نمیشد کاری کرد گفتم بزار ببینیم چی کار می کند.
 تایرها را که باز کرده بود گذاشت زیر ماشین و خودش هم رفت زیر ماشین و گفت کارتل شکسته و اومد بیرون و رفت تا وسیله بیارود «جالبی کارش اینجا بود که دستور نمی داد خودش می رفت دنبال هر وسیله ای که لازم داشت» بعد کمی خاک، آدامس و کمی چسب و قیر و کاغذ نم دار را با هم مخلوط کرد و شکستگی کارتل را گرفت. باورم نمیشد دیگه روغن نمی ریخت! و بعد از کارتل، گیربگس را چک کرد و گفت خوشبختانه گیربگس آسیب ندیده است و همینطور رادیاتور.
مشغول جازدن و صاف کردن کمک و فنرها و سیستم تعلیق جلو شد که آنها را جمع کرد و سر کمک را با بست لوله گاز بست چون تقریبا شکسته بود و احتمال خورد شدن داشت.
 بعد از اینکه جلو بندی را جمع کرد رفت سراغ منبع اگزوز که کنده شده بود و افتاده بود رو زمین. منبع را هم با یک ترفند جالب بست و یه جورایی زیر ماشین را سیم کشی کرد به طوری که اگزوز حتی دیگه لق هم نمیزد.
بعد از اگزوز سراغ سپر جلو و چراغ که شکسته بود رفت و‌ آنها‌را هم سفت کرد و جلوی ماشین را دیگه به طور کامل جمع کرد.
2 تا نکته جالب این بود که واقعا جعبه ابزار کاملی داشت و به نظر می رسید که انگار سالها کارش این بوده است.
همینطور که مشغول بود من با راننده صحبت می کردم.
فهمیدم که دادا محسن مهندس صنایع و بازرس فنی است. نزدیک 2 الی 3 ماه است که به سوسنگرد منتقل شده و اصلیتش اصفهانی است. باور نمیکردم پیش خودم گفتم حتما مکانیکه!
 خلاصه بدون اینکه اصلا کاری به ما داشته باشد و حتی با ما حرف بزنه و یا چیزی بخواهد مشغول بود. دیگه پاهام خسته شده بودند، رفتم روی لبه پل نشتم راننده هم که خیلی خوش صحبت بود نشت کنارم و اصلا انگار اومده بودیم پارک مشغول حرف زدن و دادا محسن مشغول تعمیر و خانم بچه ها مشغول استراحت و دخترا هم مشغول بازی. خانمم یه چای برای ما آورد و گفت یکی هم ببرم برای دادا محسن. که راننده گفت مشغول کاره حرف نمیزنه، چایی بخوره؟؟؟ بزار کارش تمام شد، بعد.
دیدیم دادا محسن بغل خیابون جلوی یه خاور را گرفت می خواستم بلند بشوم ببینم چیکار داره. اما انگار بی خیال شده بودم گفتم خودش میدونه چیکار میکنه. بعد که با دوتا 44 لیتری اومد فهمیدم یکی روغن دیزله یکی گازوئیله. یکمی روغن دیزل را ریخت تو یه 4 لیتری دیگه و کم کم بهش گازوئیل اضافه کرد و وقتی مطمئن شد، دیگه پرسیدم دادا محسن داستان این چیه؟ یه نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت چون کارتل شکسته و نشتی داره و روغن ماشین تخلیه شده، موقتاً روغن درست کردم تا برسی به شهر.
من خودم فهمیدم که دیگه نباید فضولی کنم!
 وقتی دادا محسن روغن دست ساز را داخل ماشین ریخت به من گفت برو استارت بزن رفتم استارت زدم و ماشین خدا را شکر روشن شد. بعد دادا محسن گفت خاموش کن و پرسید چراغ چک روشن بود؟ گفتم اره روشنه.
گفت انتظارشو داشتم. بخاطر مشکل در فشار روغنه و دوباره برای اطمینان از عدم نشتی روغن رفت زیر ماشین که خدا را شکر بر طرف شده بود.
گفتم دادا حالا که ماشین روشن شد خوبه دیگه؟! گفت تا خوب بودن راه زیاده! و دوباره شروع به جک زدن زیر چرخها کرد! راستش خیلی خسته شده بودم از ساعت 77 صبح که دچار مشکل شده بودیم تا اون موقع که ساعت 11:30 بود خیلی علاف شده بودیم و دادا محسن هم نزدیک 3 ساعت و خورده ای بود که داشت ماشین را رو براه می کرد.
«جالب این بود که همانطور که دادا محسن گفته بود هیچ کمک و خودروبری نیامد»
خلاصه دادا محسن دوباره جک زد زیر چرخها و جلوی خودرو را کاملا به واسطه 2 تا جک بالا اورد و گفت حالا استارت بزن و دنده را در حالت DD (درایو) قرار بده، بدون گاز دادن. که من هم انجام دادم. دیدم داره زاویه کمک ها و سلامت جلو بندی و کمکها را چک میکنه و میخواد از اینکه میتوان با این وضعیت حرکت کرد اطمینان پیدا کنه. بعد از کمی کلنجار رفتن راضی شد و گفت به امید خدا مشکل حل شد و میتوانی به شهر برسی.
دیگه نزدیک ظهر شده بود که دیدم راننده (آقای عابدی) در زمانی که ما مشغول بودیم آتشی به پا کرده و چای آتیشی ردیف کرده بود.
نکته جالب دیگه اینکه ما مسافر بودیم اما پشت صندوق آهنی دست ساز نیسان همه وسیله ای بود! از پیکنیک و جعبه ابزار تا وسایل چای!!
 خلاصه دادا محسن وقتی دیگه کار را تمام شده دید، رو به من کرد و گفت خوبی؟ چه خبر؟ که بی اختیار زدم زیر خنده و گفتم شما خوبید؟ گفت خیلی. گفتم خسته شدید، شرمنده. گفت دست شما درد نکنه خیلی وقت بود میخواستم دل و روده یه جکJ5 را بریزم بیرون ببینم چه جوریه! و این فرصت خوبی بود، ممنون. گفتم مگر شما هم J5 می خواهید بگیرید؟ گفت من حالا حالا ها زورم به ماشین نمیرسه. داشتیم صحبت میکردیم که اقای عابدی صدا کرد بیاید چای آتیشی. دادا محسن که خیس عرق بود و  خسته، طالب شد و رفتیم مشغول خوردن چای و گپ زدن و خستگی در کردن. خانمم و بچه ها هم از فرصت استفاده کرده بودند و از هوای بهاری جنوب کمال استفاده را می بردند و با تمام وجود هم لذت میبردند و اصلا انگار یادشون رفته بود برای چی اینجا معطل شدیم. خانمم هم مشغول تهیه غذا بود. همین حین وقت اذان شد که دادا محسن بلند شد بره دست نماز بگیره. منم که دوباره حرفم گل انداخت گفتم آقای عابدی خدایش دادا محسن دست به اچارش حرف نداره ها. آقای عابدی گفت اقا خبر نداری، دست به کتکش هم حرف نداره!!! جا خوردم. گفتم چرا؟ بهش نمیاد آدم بد اخلاقی باشه. کمی چهره خشکی داره اما به نظر نمیرسه که پرخاشگر باشه. گفت اگر به اعتقاداتش توهین بشه اونوقت خوشونت را می بینی!
برام عجیب بود آخه خوب حالا یکی حرفی هم بزنه چرا باید چنین برخوردی باهاش بشه؟
کم کم با عابدی شوخیم گل کرده بود که دادا محسن نمازش را خوند و به ما ملحق شد.
راستی یه نکته براتون بگم. دادا محسن متولد سال ۱۳۶۰ است اما بیشتر موهای سر و صورتش سفید شده و کاملا جو گندمی شده که باعث شده چهره اش مسن تر از سنش نشان بدهد.
 خلاصه بعد از کمی گفتگو غذا هم حاضر شد و خانمم صدا کرد که غذا حاضره که مشغول صرف غذا شدیم. بعد از صرف غذا گفت چجوری با این ماشین اشنا شدی؟ گفتم همینجوری از قیافش و تیپش خوشم امد. گفت به سایت تی تی سر نزدی؟ گفتم نه. گفت خوب اگر میخوای در مورد مسائل خودرو بیشتر آشنا بشی میتونی عضو گروه شبکه اجتماعی نرم افزار کاکائو تالک بشی و از تجربیات دوستان اونجا استفاده کنی و در مورد گروه شما کمی توضیح داد و من هم با تمام وجود مشتاق شدم و منوط شد بعد از برگشتن از سفر.
 بعد از گفتگو و جمع کردن وسائل دادا گفت دیگه باید راه بیفتیم راستش هنوز دو دل بودم که آیا می شود با ماشین حرکت کرد یا نه که قرار شد ما با سرعت کمی حرکت کنیم و دادا محسن و آقای عابدی هم پشت سر ما حرکت کنند تا به شهر برسیم. خلاصه ماشین روشن شد و شروع به حرکت کردیم که دیدم انگار نه انگار تصادف کردیم! خودرو داره راحت حرکت میکنه و مشکلی نیست! اما باز به توصیه دادا محسن سرعت را از مرز 70 افزایش ندادم. صدای موتور خیلی عجیب بود که قبل از حرکت دادا محسن گفته بود بخاطر روغنه و نگران نباشم. خلاصه حرکت کردیم و نزدیک 1 ساعت بعد به دزفول رسیدیم و داخل ماشین با بچه ها همش صحبت کمک و لطف خدا بود که توانستیم به شهر برسیم. وقتی به دزفول رسیدیم با راهنمایی دزفولی های عزیز به نمایندگی 2203 مراجعه کردیم که دادا محسن هم با مدیر و مکانیک مفصل صحبت کرد و روی موتور شویی به واسطه روغن دست ساز تاکید کرد که همینجا جا داره از اقای مسعودفر تشکر کنم که با اطلاع از وضعیت ما و مشکل به وجود آمده کمال برادری را بجا آوردند و سریع و ویژه اقدام به رفع مشکل به نحو احسن نمودند.
 بعد از پذیرش ویژه، خودرو را تحویل دادم و از دادا محسن و آقای عبادی تشکر کردم و با گرفتن تاکسی عازم اهواز شدیم و قرار شد به محض رفع عیب از سوی نمایندگی تماس گرفته شود. باور کنید جدایی از این دوستان جدید که گویی دوستانی قدیمی بودند بسیار سخت بود. بعد از خداحافظی آقای عبادی و دادا محسن از ما جدا شدند و ما نیز به سوی اهواز با تاکسی رهسپار شدیم و قتی به اهواز رسیدیم و به خانه اقوام مراجعه کردیم و داستان را گفتیم همه از لطف خدا و وجود دوستان عزیز شکر گزار بودند. 
بعد از 22 روز از نمایندگی تماس گرفتند و گفتند خودرو حاضر است و برای تحویل آماده که با یکی از اقوام به نمایندگی مراجعه کردیم و در کمال تعجب دیدم که تمام قطعات را به طور کامل تعویض کرده اند و هیچ اثری از ضربه و مشکل نیست که باور کنید انگار دنیا را به من داده بودند بعد از تشکر از جناب مسعود فر بخاطر لطف و کمکشان رفتم که خودرو را تحویل بگیرم که وقتی رفتم در تعمیرگاه مکانیک صدام کرد و گفت آقا این ماشین را خودت تعمیر کردی و آورده بودی گفتم نه دوستی در بین راه کمک کرد که گفت دست مریزاد واقعا کارش حرف نداشته، بعد از کمی گفتگو خودرو را از نمایندگی تحویل گرفتم و لیست خدمات را نیز تحویل گرفتم همانطور که دادا محسن سفارش کرده بود موتور شویی و تعویض قطعات و حتی تعویض ترموستات نیز قید شده بود که از هزینه فقط نزدیک یک سوم را دریافت کردند و مابقی با گارانتی حساب شده بود.
 به سوی اهواز راه افتادم و واقعا هیچ نشانی از وجود مشکل نبود و خودرو همان خودرو روز اول بود. بعد از مراجعه به اهواز و پایان مراسم به سوی اراک راه افتادیم و قبلش یه زنگ به دادا محسن زدم و با تشکری دوباره بر ادامه دوستی و رابطه تاکید کردم و گفتم که به هیچ عنوان حاضر نیستم دوستی مثل شما را از دست بدم و در راه برگشت دائما داشتیم خاطرات سفر را مرور می کردیم که به لطف خدا تلخی یک حادثه به شادی رفع مشکل و پیدا کردن دوستان عزیزی چون دادا محسن، آقای عابدی، آقای مسعود فر و شما دوستان عزیز در این گروه منجر شد.
که با تمام وجودم از خدای بزرگ بخاطر این نعمتها تشکر میکنم و شکرگزارم. 
 باز از شما دوستان عزیز بخاطر گرفتن وقتتون عذر خواهی کرده و امیدوارم این بنده حقیر را مورد عفو قرار دهید.

پی نوشت:
 متاسفانه آنقدر مشغول بوديم و اصلا در آن روز حواسم به تهيه عکس نبود در کل هوش و حواس درستى نداشتم. حتى با دادا محسن و آقاى عابدى هم عکس نگرفتم که فرداش تازه حواسم جمع شد که اى دل غافل حتی یک عکس هم با هم نگرفتيم بیشتر هم بخاطر شوک حادثه و خستگى و بى خوابى بود خودم هم خيلى پشيمونم که چرا عکس نگرفتم 
 فقط فکرم اين بود از اون وضعيت خارج بشيم.

با کمال تشکر 
 آریا از اراک

در تلگرام ما را دنبال کنید:

http://telegram.me/SebghatAzad

 favorite_border 1
loyalty 
دادا محسن جک جی5 jac j5

😐😐😐😐😐

لطفا کد را در کادر وارد نمایید
عناوین مرتبط با این مطلب
پربازدیدترین ها